تبليغاتX
آرزوي هيچ دارم
آرزوي هيچ دارم
      بچه گيام2
  چهارشنبه ششم شهریور 1387 (19:41)

مدتيه آپ نكردم ، نمي دونم شايد انگيزه ايي واسه نوشتن بقيه داستان ندارم ، شايدم فكر مي كنم نوشته هام نمي تونه جالب باشه .

امروز به خودم فشار آوردم كه يه آپ جديد از بخش ديگه داستان زندگيم داشته باشم.

خونه پدر بزرگم برام زيبا ترين و امن ترين جاي دنيا بود ، من با طبيعت زيباش انس گرفته بودم با مرغ و جوجه هاش بازي مي كردم ، با تاب چوبي بزرگش تاب مي خوردم و عشق مي كردم همه چيز مورد دل باب من بود ، و فكر مي كنم خوشبختي و احساس رضايت از زندگيم مربوط به همون روزا بود ...

آقايي برا منو و سونا و ناديا خاله كوچكم كه فاصله سني زيادي با هام نداشت يه خونه درختي خوشگل ساخت و ما هروز كارمون اين بود كه وقتي از خواب پا ميشيم صبحونه نخورده  بريم تو خونه چوبيمونو.با  عروسكامونو تو خونه كوچيكمون بازي كنيم ،وقتي هم حس مي كرديم گشنه شونه از سبزي و علف تو باغ با آب قاطي مي كرديم مثلا قورمه سبزي دست پخت خودمونو به خورد عروسكامون و گاهي هم خودمون مي داديم و شبم به زور دعواي مامان و عزيز  دل مي كنديم و ميومديم خونه.

خالم ناديا سه سال ازم بزرگتر بود مي شد گفت ته تغارييه آقايي و عزيزم بود البته من يه خاله و دو تا دايي مجردم داشتم ولي اين كوچيك ترين عضو خونواده آقايي بود لوس و بد عنق

از همون بچگي زورش به منو وسونا مي چربيد هر وقت چيزي مي خواست و من به خواستش تن نمي دادم ، بين من و سونا دو به هم زني مي كرد اما سونا زياد دم به تله نمي داد چون بهم خيلي وابسته بود و نمي تونست دوريمو تحمل كنه ،هر وقتم مامانم بخاطر شيطنت هام مي خواست كتكم بزنه من جا خالي مي دادم اما سونا بخاط اينكه هميشه باهام بود يه جور شريك جرمم محسوب ميشد موقع فرار من اون از جاش تكون نمي خورد و مامانمم به جاي من اون طفلك رو ميزد.

بابام درگير مشكلاتش بود ، هنوز سرباز بود كم به ما سر ميزد هروقتم ميومد من باهاش غريبگي مي كردم حس مي كردم مي خواد منو از آقايي و عزيزم جدا كنه هميشه هم آقايي دعوام مي كرد مي گفت برو بغل بابات بشين من مي گفتم تو بغل اين آقا... نميرم

اما از اونجايي كه هر اومدني يه رفتني داره ما هم كم كم به آخراي دوران خدمت بابام نزديك مي شديمو بايد آماده رفتن به خونه خودمون مي شديم ، جايي كه هميشه از بدون اونجا ناراحت بودم ، دل كندن از عزيزام دل كندن از حياط و خونه  قشنگ آقايي از سپيد رود  دوست داشتني از خونه درختي و مرغ و جوجه ها و از همه بيشتر نديدن هر روز آقايي و عزيز برام عذاب عليم بود .

روزي كه بابا اومد 6 سالم بود اونروز دلم مي خواست كه هيچ وقت نميومد و نميديدمش وقتي خواست ما رو ببره من و سونا گريه مي كرديمو جيغ مي كشيديم

هنوز يادمه گريه هاي آقايي رو هق هق عزيزمو بابا بزور منو  تو بغل گرفت و مامان هم سونا رو

ما هم تو دست اين و اون دست و پا مي زديم .تو ماشين بابا نشستيمو تا خود خونه بلند بلند  گريه كرديم .

مامان و بابامم تو ماشين به خاطر ماها دعواشون شد بابا گفت اينا چه لوس و نازنازي تربيت شدن و مامان مي گفت تقصير خودته تو كه بالا سرشون نبودي تو كه براشون پدري نكردي اونام به پدر و مادر من وابسته شدن به محيط اونجا وابسته شدن  بابام گفت مگه مجبور بودي بري خونه پدرت اينا ما كه خونه داشتيم پس تقصير خودتو سر من ننداز صداشون بقدري بالا رفته بود كه منو سونا از ترس ساكت شديم ، يهو مامانم گفت نگه دار مي خوام پياده شم ... خودت بچه هاتو ببر تربيتشون كن ببينم تو چطور تربيت مي كني

بابامم ديگه چيزي نگفت اما مامان لج باز من داشت درو باز مي كرد كه بابام از ترس اينكه مامان بيفته پايين ماشينو نگه داشتو مامانم پياده واسه خودش راه مي رفت تا اينكه بابام با كلي خواهش و التماس كشوندش سمت ماشين.اينم از اولين دعواي زندگي مشترك بابا و مامانم كه من تو اون سن كم ديدم ...

بقيه داستانو تو آپ بعدي براتون مي گم ...

 

| نوشته شده توسط درنا
      بچه گيام
  شنبه بیست و نهم تیر 1387 (12:20)

خيلي واسم سخته از گذشته گفتن نمي دونم چرا نمي تونم مثل خيلي از بلاك نويسا از خاطرات گذشتم روان و ساده بگم ، انگار دارم كوه مي كنم نمي دونم چرا ؟؟

 

خب شايد حس مي كنم حرفام برا كسي جالب نيست اما يكي از دوستاي شفيقم بهم گفته اگه كسي ام نخونه همين كه خودت نوشتي و اثر قلم خودته مي تونه يه جور ياد گاري باشه

منم سعي مي كنم اين خاطراتو اونجور كه حسش كردم  بگم

يادمه خيلي كوچيك بودمو كه بابام به خدمت سربازي اعزام شد رفت تهران و مامان موند و من ، يادمه دوره سختيه مامانم بود چون بابا بزرگم در گير زندگي خودش بود با زن دومش طبقه پايين خونه ما زندگي مي كرد و كلي هم بچه ي ريز درشت داشت كه عمو و عمه هاي ناتني من مي شدن ، كلاً  مامان ميونه خوبي با  زن باباي بابام نداشت ، بگذريم كه چه قدر مامانمو اذيت كرد اما وقتي كه بابام رفت سربازي ماهم جور پلاسمونو جمع كرديم رفتيم خونه ي بابا بزرگ دوست داشتني  خودم آقايي مهربون خودم

واي هر وقت ياد بچه گيم مي افتم و خاطرات 6 ساله ايي كه اونجا تو خونه ي قشنگ آقايي داشتم دلم پر مي كشه واسش

به حياط بزرگ و پر درختش به  خونه ي قشنگه بزرگش ، در خونه ي آقايي رو به سفيد رود باز مي شد ، سفيدرودي كه برام مظهر سفيدي و زلالي بود ، خاله م هر از گاهي مي برد رودخونه تا يه دل سير آب تني كنم  آخ كه چه كيفي مي داد وقتي سرتو مي بري زير آب و ماهي ها و جونوراي  ريز و زير آب مي بيني بعد سرتو تند مياري  بالا و با تمام وجودت نفس مي كشي  حس مي كني او پايينم يه زندگي وجود داره كه فقط متعلق به ماهياست نه آدما .

بابام هر از گاهي ميومد بهمون سر مي زد باهاش غريبي مي كردم هر وقت بغلم مي كرد گريه ام مي گرفت

فكر مي كردم مي خواد منو از مامانم بگيره ببره با خودش

16 ماهم بود كه مامانم يه ني ني كو چولوي تپل واسم آورد يادم نيست اون زمان چه عكس العملي انجام دادم اما خالم مي گفت

فكر مي كردي مامانت واست عروسك خريده هي مي رفتي  سمت بچه وقتي مي ديدي تكون مي خوره كلي تعجب مي كردي بعد دست مي زدي

بابام سرباز بود و قرار بود ببرنش جبهه اما اومدن سونا براش يه شانس بود مي تونست نره اما انگار بايد مي رفت يه مدت كوتاهم كه شده جبهه مي موند كه انگار اين مدت كوتاه 5 سال طول كشيد .

برا مامان دوران سختي بود ، زندگي مونو آقايي تامين مي كرد و بابا فرهادم (بابا ي بابام) عين خيالشم نبود كه نوه و عروسش تو چه وضيعتي هستن ، خب شايدم فكر مي كرد به ما بد نمي گذره ..البته به من خيلي هم خوش مي گذشت

اما طفلك مامانم همش خجالت مي خورد و دم نميزد.

هيچ وقت جاي خالي بابامو حس نكردم شايد بچه بودمو دور برم شلوغ بود  كلي خاله و دايي مجرد داشتم با آقايي هم نو الا نور بود. خيلي دوسش داشتم هر وقت ميومد خونه عادت داشتم سرشو ببوسم بعد پيشونيش بعد دو طرف صورتشو اونم منو بغل مي كرد و حرف مي زد

تو همون دورن بود فكر كنم 3 سالم بود كه يه روز خالم بهم گفت اگه دختر خوبي باشم و شيطوني نكنم منو مي بره لبه سفيد رود تا آبتني كنم

منم كلي ذوقيدم  و واسه خودم مي دويدم اين و اونور تا اينكه زير پام خالي شد

هنوز يادمه اون لحظه رو فكر نكنم هيچ وقت از يادم بره شايد چون درد داشت...

 از ايوون خونه افتادم پايين و صورتم محكم خورد به لبه تيزي نميدنم شيشه بود، چاقو بود ،هر چي بود يه چيز تيز بود .

بعدش فورانه خون بود كه صورتمو خيس كرد. بعد صداي جيغ و داد مامان اينا من بيچاره رو بيشتر ترسوندو  غشيدم .

بردنم دكتر صورتمو 5 تا بخيه خوشگل درشت زدن كه الانم كه هست جاش رو صورتم مشخصه اما اون وقت بود كه به هرچي  خون و دكتر  آلرژي پيدا كردم .

 آخه دكتره خيلي بد اخلاق بود بدون بيهوشي صورتمو بخيه كرد بعدش وقتي گريه مي كردم كلي دعوام كرد مي گفت مي زنم تو رو ها منم جيغ و دادم بيشتر مي رفت بالا .

از اون دوران هيچ چيز تلخي به ياد ندارم همش لحظات خوب و خوش بوده خوش به حال بچه ها هنوز قاطي زندگي بزرگترا نشدن و تو دنياي بي خيال و پاكشون كيف مي كنن.

تا همين جاي  خاطراتو داشته باشين تا دفعه بعد براتون بقيه شو بگم ...

---------------------------------------------------------------

 اينم يه عكس از حياط خونه ي آقايي جونم با كه رفتنش دل باغشم  مرد

| نوشته شده توسط درنا
      ليلي عاشق شد ، من به دنيا آمدم
  دوشنبه هفدهم تیر 1387 (20:56)

امروز چند شنبه است؟ امروز چندم است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من مي گذرد و من چند ساله ام؟
نمي دانم كي بود كه حواسم پرت شد و تاريخ تولدم را گم كردم، نمي دانم كجا براي آخرين بار شناسنامه ام را جا گذاشتم و نمي دانم چرا تقويم هايم را دور انداخته ام.
از مادرم مي پرسم من كي به دنيا آمدم؟ مادرم فكر مي كند و فكر مي كند و يادش نمي آيد، اما مي گويد آن روز كه تو به دنيا آمدي، زمين مي چرخيد، دور خودش مي چرخيد و دور خورشيد مي چرخيد و دور خدا؛ و من پرس وجو مي كنم و مي بينيم زمين هنوز هم مي چرخد، هم دور خودش و هم دور خورشيد و هم دور خدا.
به مادرم مي گويم: فكر كن، باز هم فكر كن، شايد چيز ديگري هم يادت بيايد. مادرم فكر مي كند و يادش مي آيد آن روز كه من به دنيا آمدم فرداي روزي بود كه از بهشت بيرون آمده بودند. فرداي روزي كه آدم خطا كرد و حوا وسوسه، و من از اين و آن مي پرسم و مي فهمم كه آدم هنوز هم هر روز خطا مي كند و حوا هم هر روز وسوسه.
مادرم باز فكر مي كند و به ياد مي آورد، روزي كه من به دنيا آمدم، همان روزي بود كه ليلي عاشق شد و همان روزي بود كه مجنون سر به بيابان گذاشت، و من مي پرسم و مي فهمم كه ليلي هر روز عاشق مي شود و مجنون هر روز سر به بيابان مي گذارد
حالا كه نمي دانم كي به دنيا آمدم و حالا كه نمي دانم چند ساله ام، چه فرق مي كند كه جواني كنم يا پيري. حالا مي توانم از روي تاريخ و تقويم سر بخورم، از روي سَرِ ثانيه ها و ساعت ها. حالا ديگر براي من يك سال و يك قرن چندان تفاوتي نمي كند.
حالا كه نمي دانم چند ساله ام، پس مي توانم پيرزني هزار ساله باشم كه در كوچه هاي بلخ زندگي مي كنم، در خانه اي گلين. يا مي توانم شاعري روستايي باشم كه صدها سال پيش در جست وجوي نام و نان راهي غزنين شده ام و دربار پادشاه.
حالا كه نمي دانم چند ساله ام، پس شايد جواني هفت صد ساله باشم كه در ميدان شهر نيشابور مي جنگم و مي جنگم و آخرش به شمشير نامرد مغولي كشته مي شوم.
شايد عارفي باشم دست از دنيا كشيده و دل از مردم بريده، در خانقاهي در شهر هرات، و شايد دوشيزه اي شش صد ساله باشم، ابرو كمان و گيسو كمند، كه كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا عاشق مي شوم!
توي دفتر خاطراتم مي نويسم:
امروز چند شنبه است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من مي گذرد و من چند ساله ام؟
چيزي به ياد نمي آورم، جز اين كه امروز، اكنون است و اين جا، زمين است و من، انسان

| نوشته شده توسط درنا
      آسمون...
  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 (20:29)

 

اخماتو باز کن آسمون

از اون بالا با روی خوش

پایین نگاه کن آسمون

خودم یه دنیا غم دارم

نذار بیاد پایین غمهات

غمها تو هوا کن آسمون

ای آسمون از اون بالا

ببین کجاست که غصه نیست

ببین کدوم آدمه که

از روزگارش خسته نیست

ببین کدوم راهی که

میون راهش بسته نیست

ببین که تو چه خونه ای

آدم دلشکسته نیست

اخماتو باز کن آسمون

از اون بالا با روی خوش

پایینو نگاه کن آسمون

تو آسمون چه بغضی

نشسته گوش تا گوش

چه بغض و عاشقونه

گرفته سرد در آغوش

اخماتو باز کن آسمون

 از اون بالا با روی خوش

پایینو نگاه کن آسمون

خودم یه دنیا غم دارم

نذار بیاد پایین غمهات

غمها تو هوا کن آسمون

پایینو نگاه کن آسمون

از بازیهای زندگی

غبار غم به روم نشست

هر وقت دیدم امیدی نیست

دلم گرفت قلبم شکست.

 

| نوشته شده توسط درنا
      در مورد خودم
  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 (19:48)

ديشب تصميم گرفتم تو وبم يه كمي در مورد خودم بگم ، شايدم مثل ارشك داستان زندگيمو نوشتم اما خوب نمي دونم چرا هر وقت دستم به قلم مي ره  يه جوري ميشم ، انگاري با خودم رو در بايستي دارم ،يا خجالت مي كشم چيزي از خودم نوشته بشه

 

***********

اما دوست دارم تو اين پست يه كم از خودم بگم تا باهام آشنا بشين       

اسمم درناست اين اسمو بابام روم گذاشته اسم يه جور لك لكه بگذريم كه حالا اسم كيك و كلوچه  چيزاي خوشمزه هم شده

 

اسممو دوست دارم مرسي بابا كه اين اسمو روم گذاشتي

 

21 سالمه متولد مهر ماهم ماهي كه هم دوسش دارم هم دوسش ندارم

خوب تا زماني كه مدرسه ميرفتم دوسش نداشتم ، آخه فكرشو كن ديگه تا سال بعد تابستوني در كار نيست مسافرت و آب تني تو دريايي در كار نيست تازشم بايد بري مدرسه بايد سر ساعتت درس بخوني هر وقت كه دلم خواست كارتونو فيلمي نمي بينم خب اينا غصه نداره ؟

 

واي چه لحظاتي بود بچگي ، چقدر خوش بودم و حال مي كردم با بچه گيام

 

************

يادمه 7 سالم كه بود دلم مي خواست دندون پزشك بشم اونم نه واسه اينكه عشق دكتري تو سرم بود

مي  خواستم انتقام بگيرم ، اونم از كي؟  از عمه پورانم آخه همش دندوناي لقيمو مي كند برام حكم زن     تنارديه تو داستان بينوايان داشت دستشو به زور تو دهنم مي بردو دندونمو با كمال خشونت مي كند ، البته الان دوسش دارما اون مال بچه گيام بود مترسيدم ازش .   

 

 

يكم ديگه كه گذشت تازه داشتم به استعدادي خفته م پي مي بردم اونم نه واسه اينكه بچه باهوشي بودم فكر كردم دستمو بذارم رو آب طلا مي شه، نه!!!

 

ازم تعريف مي كردن نقاشيم خوب بود هر وقت چيزي مي كشيدم مامانم اينا كلي پزشو مي دادن به دور بريا كه :ميبينين بچم چه با استعداده ، يه پا مهندسه  ساختمونه واسه خودش ببينين چه ساختموناي مي كشه ؟

 

آخه كجاي نقاشي به مهندسي مي خوره ؟هر وقتم مي خواستم يه چيز ديگه بكشم مي گفتن : از اون ساختمونا بكش دخترم اينا چيه مي كشي؟

 

چه دنياي باحاليه اين بچه گي ، من عاشق بچه گيامم

 

خوش بودم تو اين دنياي پولكي و عروسك گلي ، هنوزم داشتم خاله خاله بازيو گرگم به هوا ، قايم موشك بازي ميكردم كه يهو شوت شدم تو سن پر از تشويش و پر احساس نوجووني .

 

اون وقتا يه دفتر خاطراتي داشتم همه دل تنگي هامو توش مي نوشتم دق دلي هامو روش خالي مي كردم گاهي كاغذاشو پاره مي كردم گاهي هم با اشك چشام خيس و كثيفش مي كردم آخر سرم وقتي حس كردم خيلي بزرگمو چيز مي فهمم دفترمو پاره پورش كردمو انداختم توسطل آشغال.

 

************

تو همون دوران بود كه ديدم نه بابا نوشته هام بدك نيستن ،هميشه زنگ انشا زنگ عشق بود و صفا هر وقتم ميرفتم انشامو مي خوندم ، خانوم معلممون كلي به به و چه چه واسم را مي نداخت  مي گفت مي تونم يه كسي بشم شاعري ، نويسنده ايي ،بايد نبوغمو بارورش كنم ....

 

منم جو گير ميشدم باورم شده بود :آره خانومم معلمم بي راهم نمي گه ...

يه روز لبه پنجره اتاقم نشسته بودمو دستامو حفاظ چونه م كرده بودمو كلي ژست شاعرانه ريختمو آه كشيدم تا يه شعر گفتم اسمش بود باز كن پنجره را...

الان يادم نيست چي بود اما اونقدر واسه بقيه جالب بود كه تو مدرسه بهم جايزه دادن منم كلي قند تو دلم آب شد انگار رفتم نوبل گرفتم ....

 

بگذريم زيادي حرف زدم چشاتون درد نگيره الهي ....

خلاصه شو برات بگم نه من دندون پزشك شدم نه مهندس ساختون نه يه شاعر آبكي ...

 

رشته تحصيلي م كامپيوتر بود تو دانشگاهم همينو خوندمو البته تا فوق ديپلم ، شايدم بخوام يه روزي ادامش بدم اما وقتشو ندارم كار مي كنم و وقت آزادي براي خودمو خواسته هام ندارم...

 

تا اين جا رو داشته باشين دفه بعد بعديشو مي گم ، تازه نطقم باز شده.

 

| نوشته شده توسط درنا
      مسافری شمع آجین
  سه شنبه یازدهم تیر 1387 (13:8)

"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."
این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.
آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.

*
جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.
و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...
هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!
این یکی از هزار اصل رفتن است.

**
پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.
هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه. و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ...

| نوشته شده توسط درنا
      سنگ عشق ،سيل عشق ، رنگ عشق
  یکشنبه نهم تیر 1387 (21:37)

 

زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هر وقت كه روحم يخ مي‌كند، سنگ آتشينم سرد مي‌شود و تنها سنگش باقي مي‌ماند و هر وقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي‌گيرد و تنها آتش‌اش مي‌ماند.
مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.
مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است.
سيل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و يك روز رسيد كه قلبش ترك برداشت و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.
سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد. فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.

مردم اما نمي‌دانند جهان چرا اين همه تازه است.
زيرا نمي‌دانند كه هر روز كسي عاشق مي‌شود و هر روز سيلي از عشق راه مي‌افتد و هر روز جهان را عشق مي‌بَرَد و خدا هر روز جهاني تازه خلق مي‌كند!

رنگ عشق
در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق. و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛ شاد باش و بي‌پروا بگذر، كه خدا كسي را دوست‌تر دارد كه لباسش رنگي‌تر است

 

| نوشته شده توسط درنا
      در گودي دستان خدا
  یکشنبه نهم تیر 1387 (21:11)

 

نه در آسمانم و نه در زمين .

تنها در گودي دستان خدا زندگي مي كنم .

اگر خدا دست در نور فرو كند ، من به بهشت مي روم ؛ اگر دست در آتش ، به جهنم

| نوشته شده توسط درنا
      somebody's me
  شنبه هشتم تیر 1387 (19:28)

تو ،

آیا تو من رو به یاد داری ؟

همون طور که من تو رو به خاطر میارم

آیا تو (هم مث من ) زندگیت رو با برگشت در ذهنت به اون دوره (خوب

زندگی مون ) میگذرونی ؟

چونکه من

من به تنهایی توی این خیابون ها قدم میزنم

من از اینکه (تنها ) در خودم باشم متنفرم

و هر کسی میتونه این رو ببینه که

من واقعاً سقوط میکنم ( نابود میشوم )

و من در حال رفتن به میانه ی جهنم هستم

هر وقت که راجع به تو که با کسی دیگه ( ممکنه ) باشی

فکر میکنم

یه کسی تو رو میخواد

یه کسی به تو نیاز داره

یه کسی توی همه ی شبای تنهاییش رویای تو رو میبینه

یه کسی نمیتونه نفس بکشه ( چرا که ) بدون تو تنهایی باهاشه

یه کسی امیدواره که یه روزی تو این رو بخوای بفهمی که

اون " یه کسی منم "

اون " یه کسی منم "

آره

چطور ،

چطور ما (مسیر) رو اشتباه رفتیم ؟

(همه چیز) خیلی خوب بود ، و حالا (همه اون ها) رفته اند

و من (حالا) هر شب دعا میکنم ، که گذشته ی ما برگرده

ما چه چیزی رو (از همدیگه) پنهون کردیم ،

(در هر صورت برای من) هیچ چیز عوض نشده

چرا که تو همیشه در افکار من هستی

یه کسی تو رو میخواد

یه کسی به تو نیاز داره

یه کسی توی همه ی شبای تنهاییش رویای تو رو میبینه

یه کسی نمیتونه نفس بکشه ( چرا که ) بدون تو تنهایی باهاشه

یه کسی امیدواره که یه روزی تو این رو بخوای بفهمی که

اون " یه کسی منم "

اون " یه کسی منم "

آه آره

تو همیشه در زندگی من هستی

حتی اگه من در زندگی تو نباشم

چونکه تو در خاطرات من هستی

تو ،

آیا تو مایلی که من رو به خاطر بیاری ؟

و قبل از اینکه من رو رها کنی

آه لطفاً گوش کن

یه کسی تو رو میخواد

یه کسی به تو نیاز داره

یه کسی توی همه ی شبای تنهاییش رویای تو رو میبینه

یه کسی نمیتونه نفس بکشه ( چرا که ) بدون تو تنهایی باهاشه

یه کسی امیدواره که یه روزی تو این رو بخوای بفهمی که

اون " یه کسی منم "

اون " یه کسی منم "

اون " یه کسی منم "

اون " یه کسی منم "

آه آره

| نوشته شده توسط درنا
      سرماي درونم
  یکشنبه دوم تیر 1387 (12:23)

همه

لرزش دست و دلم

از آن بود كه  عشق

پناهي گردد ،

پروازي نه

گريز گاهي گردد.

آي عشق آي عشق

چهره آبيت پيدا نيست.

***

و خنكاي مرحمي

بر شعله زخمي

نه شور شعله

بر سرماي درون

آي عشق آي عشق

چهره سرخت پيدا نيست.

***

غبار تيره تسكيني

بر حضور وهن

و دنج رهايي

بر گريز حضور.

سياهي

بر آرامش آبي

و سبز برگچه

بر ارغوان

آي عشق آي عشق

رنگ آشنايت

پيدا نيست

| نوشته شده توسط درنا
      بهاري ديگر
  یکشنبه دوم تیر 1387 (12:8)

 

 
قصد من فريب خودم نيست، دلپذير!  

قصد من

فريب خودم نيست.

اگر لب ها دروغ مي گويند

از دست هاي تو راستي هويداست

و من از دست هاي تست كه سخن مي گويم .

دستان تو خواهران تقدير منند.

از جنگل هاي سوخته از خرمن هاي باران خورده سخن مي گويم

من از دهكده تقدير خويش سخن مي گويم.

بر هر سبزه خون ديدم ...در هر خنده درد ديدم

تو طلوع مي كني من مجاب مي شوم

من فرياد مي زنم و راحت مي شوم

قصد من فريب خودم نيست ، دلپذير !

قصد من

فريب خودم نيست.

تو اينجايي و نفرين شب بي اثرست.

در غروب نازا، قلب من از تلقين تو بارور ميشود

با دست هاي تو من لزج ترين شب ها را چراغان مي كنم.

من زندگيم را خواب مي بينم.

من روياهايم را زندگي مي كنم

من حقيقت را زندگي مي كنم.

 

  

 

| نوشته شده توسط درنا