چهارشنبه ششم شهریور 1387 (19:41)
مدتيه آپ نكردم ، نمي دونم شايد انگيزه ايي واسه نوشتن بقيه داستان ندارم ، شايدم فكر مي كنم نوشته هام نمي تونه جالب باشه .
امروز به خودم فشار آوردم كه يه آپ جديد از بخش ديگه داستان زندگيم داشته باشم.
خونه پدر بزرگم برام زيبا ترين و امن ترين جاي دنيا بود ، من با طبيعت زيباش انس گرفته بودم با مرغ و جوجه هاش بازي مي كردم ، با تاب چوبي بزرگش تاب مي خوردم و عشق مي كردم همه چيز مورد دل باب من بود ، و فكر مي كنم خوشبختي و احساس رضايت از زندگيم مربوط به همون روزا بود ...
آقايي برا منو و سونا و ناديا خاله كوچكم كه فاصله سني زيادي با هام نداشت يه خونه درختي خوشگل ساخت و ما هروز كارمون اين بود كه وقتي از خواب پا ميشيم صبحونه نخورده بريم تو خونه چوبيمونو.با عروسكامونو تو خونه كوچيكمون بازي كنيم ،وقتي هم حس مي كرديم گشنه شونه از سبزي و علف تو باغ با آب قاطي مي كرديم مثلا قورمه سبزي دست پخت خودمونو به خورد عروسكامون و گاهي هم خودمون مي داديم و شبم به زور دعواي مامان و عزيز دل مي كنديم و ميومديم خونه.
خالم ناديا سه سال ازم بزرگتر بود مي شد گفت ته تغارييه آقايي و عزيزم بود البته من يه خاله و دو تا دايي مجردم داشتم ولي اين كوچيك ترين عضو خونواده آقايي بود لوس و بد عنق
از همون بچگي زورش به منو وسونا مي چربيد هر وقت چيزي مي خواست و من به خواستش تن نمي دادم ، بين من و سونا دو به هم زني مي كرد اما سونا زياد دم به تله نمي داد چون بهم خيلي وابسته بود و نمي تونست دوريمو تحمل كنه ،هر وقتم مامانم بخاطر شيطنت هام مي خواست كتكم بزنه من جا خالي مي دادم اما سونا بخاط اينكه هميشه باهام بود يه جور شريك جرمم محسوب ميشد موقع فرار من اون از جاش تكون نمي خورد و مامانمم به جاي من اون طفلك رو ميزد.
بابام درگير مشكلاتش بود ، هنوز سرباز بود كم به ما سر ميزد هروقتم ميومد من باهاش غريبگي مي كردم حس مي كردم مي خواد منو از آقايي و عزيزم جدا كنه هميشه هم آقايي دعوام مي كرد مي گفت برو بغل بابات بشين من مي گفتم تو بغل اين آقا... نميرم
اما از اونجايي كه هر اومدني يه رفتني داره ما هم كم كم به آخراي دوران خدمت بابام نزديك مي شديمو بايد آماده رفتن به خونه خودمون مي شديم ، جايي كه هميشه از بدون اونجا ناراحت بودم ، دل كندن از عزيزام دل كندن از حياط و خونه قشنگ آقايي از سپيد رود دوست داشتني از خونه درختي و مرغ و جوجه ها و از همه بيشتر نديدن هر روز آقايي و عزيز برام عذاب عليم بود .
روزي كه بابا اومد 6 سالم بود اونروز دلم مي خواست كه هيچ وقت نميومد و نميديدمش وقتي خواست ما رو ببره من و سونا گريه مي كرديمو جيغ مي كشيديم
هنوز يادمه گريه هاي آقايي رو هق هق عزيزمو بابا بزور منو تو بغل گرفت و مامان هم سونا رو
ما هم تو دست اين و اون دست و پا مي زديم .تو ماشين بابا نشستيمو تا خود خونه بلند بلند گريه كرديم .
مامان و بابامم تو ماشين به خاطر ماها دعواشون شد بابا گفت اينا چه لوس و نازنازي تربيت شدن و مامان مي گفت تقصير خودته تو كه بالا سرشون نبودي تو كه براشون پدري نكردي اونام به پدر و مادر من وابسته شدن به محيط اونجا وابسته شدن بابام گفت مگه مجبور بودي بري خونه پدرت اينا ما كه خونه داشتيم پس تقصير خودتو سر من ننداز صداشون بقدري بالا رفته بود كه منو سونا از ترس ساكت شديم ، يهو مامانم گفت نگه دار مي خوام پياده شم ... خودت بچه هاتو ببر تربيتشون كن ببينم تو چطور تربيت مي كني
بابامم ديگه چيزي نگفت اما مامان لج باز من داشت درو باز مي كرد كه بابام از ترس اينكه مامان بيفته پايين ماشينو نگه داشتو مامانم پياده واسه خودش راه مي رفت تا اينكه بابام با كلي خواهش و التماس كشوندش سمت ماشين.اينم از اولين دعواي زندگي مشترك بابا و مامانم كه من تو اون سن كم ديدم ...
بقيه داستانو تو آپ بعدي براتون مي گم ...










